تبليغاتX
حیوانات آموزه های خلقت(کفترچاهی)
قبلا عکسی از یه پرستو گذاشته بودم که جفتش بخاطر تصادف توی اتوبان مرده بود و این هم عکسی مشابه اما از یک سگ که وفاش همیشه زبونزد  آدماس!

وفای به همسر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 20:16  توسط کفترچاهی  | 

مادر نمونه
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 5:34  توسط کفترچاهی  | 

kiss me
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 2:38  توسط کفترچاهی  | 

بلبل را ببين که حتی در قفس هم می‌خواند.
طاووس را ببين که زشتی پاهايش، افسرده‌اش نساخته.
زرافه را ببين که هرگز گردن‌کشی نمی‌کند.
کرم را ببين که بی‌دست و پا بودنش، او را از حرکت باز نداشته
گوسفند را ببين که چگونه قربانی خوشی‌ها و ناخوشی‌های توست.
زنبور را ببين که چگونه از گل شهد برمی‌آورد و از دشمن دمار.
لاک‌پشت را ببين که چگونه شجاعانه به جای لاک ديگران در لاک خود پنهان شده.
ماهی را ببين که چگونه سودای کرمی کوچک او را به دام می‌اندازد.
اسب را ببين که چگونه از روی نجابت به ولی نعمت خود خدمت می‌کند.
و
پرندگان را ببين که چگونه به هنگام آشاميدن، نظری نيز به آسمان دارند.

با تشکر از فریده عزیز...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 23:39  توسط کفترچاهی  | 

ما حیوانات را خیلی‌ دوست داریم، بابایمان هم همینطور.ما هر روز در مورد حیوانات حرف می‌زنیم ، بابایمان هم همینطور.بابایمان همیشه وقتی‌ با ما حرف میزند از حیوانات هم یاد می‌کند، مثلا امروز بابایمان دوبار به ما گفت؛ توله سگ مگه تو مشق نداری که نشستی پای تلوزیون؟ و هر وقت ما پول میخواهیم میگوید؛ کره خر مگه من نشستم سر گنج؟

چند روز پیشا وقتی‌ ما با مامانمان و بابایمان میرفتیم خون عمه زهره اینا یک تاکسی داشت میزد به پیکان بابایمان. بابایمان هم که آن روی سگش آمده بود بالا به آقاهه گفت؛ مگه کوری گوساله؟ آقاهه هم گفت؛ کور باباته یابو، پیاده میشم همچین میزنمت که به خر بگی‌ زن دایی, بابایمان هم گفت; برو بینیم بابا جوجه و عین قرقی پرید پایین ولی‌ آقاهه از بابایمان خیلی‌ گنده تر بود و بابایمان را مثل سگ کتک زد. بعدش مامانمان به بابایمان گفت؛ مگه کرم داری آخه؟ خرس گنده مجبوری عین خروس جنگی بپری به مردم؟

ما تلوزیون را هم که خیلی‌ حیوان نشان میدهد دوست میداریم، البته علی‌ آقا شوهر خاله مان میگوید که تلوزیون فقط شده راز بقا، قدیما که همش گربه و کوسه نشون میداد، حالا هم که یا اون مارمولک‌ها رو نشون میده یا این بوزینه رو که عین اسب واسه ملت خالی‌ می‌بنده. ما فکر می‌کنیم که منظور علی‌ آقا کارتون پینوکیو باشه چون هم توش گربه نره داشت هم کوسه هم پینوکیو که دروغ میگفت..

فامیلهای ما هم خیلی‌ حیوانات را دوست دارند، پارسال در عروسی‌ منوچهر پسر خاله مان که رفت قاطی‌ مرغ ها، شوهر خاله مان دو تا گوسفند آورد که ما با آنها خیلی‌ بازی کردیم ولی‌ بعدش شوهر خاله مان همان وسط سرشان را برید! ما اولش خیلی‌ ترسیدیم ولی‌ بابایمان گفت چند تا عروسی‌ برویم عادت می‌کنیم، البته گوسفندها هم چیزی نگفتند و گذاشتند شوهر خاله مان سرشان را ببرد، حتما دردشان نیامد.ما نفهمیدیم چطور دردشان نیامده

ما نتیجه میگیریم که خیلی‌ خوب شد که ما در ایران به دنیا آمدیم تا بتونیم هر روز از اسم حیوانات که نعمت خداوند هستند استفاده کنیم و آنها را در تلوزیون ببینیم در موردشان حرف بزنیم و عکس‌های آنها را به دیوار بچسبانیم و به آنها مهرورزی کنیم و نمیدانیم اگر در ایران به دنیا نیامد بودیم چه غلطی باید میکردیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 22:46  توسط کفترچاهی  | 

ای مگس عرصه ی سیمرغ ...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 15:35  توسط کفترچاهی  | 

مادرانه
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 15:30  توسط کفترچاهی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 15:28  توسط کفترچاهی  | 

فاصله
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 15:22  توسط کفترچاهی  | 

آخ یواش!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:20  توسط کفترچاهی  | 

این کلیپ رو با عنوان رقص حیوانات تو نت پیدا کردم

دانلود کلیپ رقص حیوانات

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 0:14  توسط کفترچاهی  | 

سلام زندگی من اومدم
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:44  توسط کفترچاهی  | 

صداي واق واقش باز هم در كوچه ها پيچيد

سگ ولگرد

دوباره در هوايي سرد

به دنبال كسي مي گشت و نان مي خواست

تمام كوچه مي دانست

كه او بي صاحب و تنهاست

صدايش كودكان را سخت مي ترساند

ولي او همچنان مي خواند

و يكباره صدايش در تمام كوچه پيچيد

تنم لرزيد

و احساسي درون سينه ام جوشيد

و با يك تكه نان خشك

به سوي كوچه رفتم با تني لرزان چو شاخ بيد

ولي ناگاه تكه نان خشك از دست من افتاد

ميان كوچه غوغا بود

لگدهاي پياپي ،خنده و فرياد

تمام كوچه غرق دود

و سگ در زير پاي مردمان بي حيا گم بود

و تنها ناله هايش در ميان كوچه مي پيچيد

و در يك لحظه كوتاه

كسي انداخت او را ميان آتش و خنديد

و چندي روي آن سگ مثل باران سنگ مي باريد

و ديدم كودكي با اشك خود فرياد خود را خورد

سكوتي ناگهان گل كرد

سگ ولگرد كوچه در ميان شعله هاي خشم مردم مرد

و من در گوشه اي تنها

گرفتم نان خشكم را

و بعد انداختم در آتش و رفتم

و بعد از لحظه اي كوتاه بغض آسمان تركيد

و باران ناگهان باريد

و صبح زود بعد آرام

صداي پيرمردي با تني لرزان

ميان كوچه پيچيد:اي مردم! نان خشكي ! نان!

و چندي بعد كوچه پرشد از نانهاي خشكيده

و من هم سخت افسرده

ميان كوچه رفتم ، فكر مي كردم به مرد پير

به آن سگ كه ميان كوچه مان مرده

به تكه نان خشك از گندم و از جو

به مردم فكر مي كردم

كه ناگه پيرمرد زد به دوشم و گفت: آقا يازده كيلو! بيا اين پول تو!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 14:48  توسط کفترچاهی  | 

چند روز پیش دانشمندان جسد حیوان ناشناخته ای را در سواحل نیویورک کشف کردند نکته جالب توجه در این حیوان شباهت آن با مجسمه های سنگی موجود در اثرباستانی پاسارگاد است.این کشف تلنگر دیگری به انسان های مغرور بود که چشم خود را بیشتر باز کنند و بدانند که هنوز نادانسته های زیادی در مورد حیوانات وجود داره که تاکنون هیچکس حتی ممکنه به اونها فکر هم نکرده باشه! عکسهای این موجود عجیب رو می تونید در لینکهای زیر ببینید:

عکس 1                       عکس 2                        عکس 3

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 2:2  توسط کفترچاهی  | 

 

        اینم یه جورشه دیگه!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 2:12  توسط کفترچاهی  | 

لطفالبخندبزنید!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 2:11  توسط کفترچاهی  | 

امان از دست این سگ شیطون
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 2:10  توسط کفترچاهی  | 

زیر این طاق کبود

یکی بود یکی نبود

مرغ عشقی خسته بود

که دلش شکسته بود

اون اسیر یه قفس

شب و روزش بی نفس

همه ی آرزو هاش

پر کشیدن بود و بس

تا یه روز یه شاپرک

نگاشو گوشه ای دوخت

چشش افتاد به قفس

دل اون بدجوری سوخت

زود پرید روی درخت

تو قفس سرک کشید

تو چش مرغ اسیر

غم دلتنگی رو دید

دیگه طاقت نیاورد

رفت توی قفس نشست

تا که از حرفای مرغ

شاپرک دلش شکست

شاپرک گفت که بیا

تا با هم پربکشیم

بریم تا اون بالاها

سوار ابرا بشیم

یه دفعه مرغ اسیر

نگاهش بهاری شد

بارون از برق چشاش

روی گونه ش جاری شد

شاپرک دلش گرفت

وقتی اشک اونو دید

با خودش یه عهدی بست

نفس سردی کشید

دیگه بعد از اون قفس

رنگ تنهایی نداشت

توی دوستی شاپرک

ذره ای کم نمی ذاشت

تا یه روز یه باد سرد

میون قفس وزید

آسمون سرخابی شد

سوز برف از راه رسید

شاپرک یخ زد و یخ

مرد و موندگار نشد

چشاشو رو هم گذاشت

دیگه اون بیدار نشد

مرغ عشق شاپرک رو

بدست خدا سپرد

نگاهش به آسمون

تا که دق کردش و مرد!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 21:57  توسط کفترچاهی  | 

فیگور قشنگ خانم شیره
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 0:16  توسط کفترچاهی  | 

انواع  سیستم های حکومتی به زبان دامپروری :

کاپیتالیسم:شما دارای دو راس گاو شیرده هستید،یکی از آنها را می فروشید و بجای آن یک گاو نر خریده و به تکثیر گاوهای خود می پردازید و ثروتمندتر می شوید.

سوسیالیسم: شما دارای دو راس گاو شیرده هستید ،حکومت هردو را ظبط می کند  و در عوض به شما اجازه می دهد هر روز مقداری شیر بدون چربی بخرید و مصرف کنید.

کمونیسم: شما دارای دو راس گاو شیرده هستید، حکومت هر دو را از شما می گیرد و شما را زندانی می کند زیرا شما سرمایه دار محسوب می شوید.

آپارتاید(تبعیض نژادی): شما دارای دو راس گاو شیرده هستید،شیر گاو سیاه را می دوشید و آنرا فروخته،علوفه خریده و آنرا در اختیار گاو سفید قرار می دهید.

جمهوری: شما دارای دو راس گاو شیرده هستید،برای دوشیدن گاو ها یک رفراندوم برگزار می نماییدو براساس نتیجه آن گاوی که بیشترین آرا را کسب نموده می دوشید.

بوروکراسی: شما دارای دو راس گاو شیرده هستید،برای دوشیدن آنها 1000 برگ فرم و نامه ادرای را تکمیل نموده و پس از تکمیل فرم ها و نامه نگاری عمر گاوهایتان تمام شده و دیگر احتیاجی به دوشیدن آنها نیست.

حکومتهای بی برنامه: شما دارای دو راس گاو شیرده هستید، حکومت هر دو را از شما می گیرد و یکی از آنها می کشد و یک نفرکارمند جدید استخدام می کند که شیر گاو دوم را بدوشد آنگاه آنقدر شیر را نگه می دارد تا ترش شده و به داخل چاه روانه کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 0:14  توسط کفترچاهی  | 

گورخرها هم عاشق می شوند
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 0:13  توسط کفترچاهی  | 

من يك كلاغم...

 حيله مترسك را ميدانم و نمي ترسم...

تير و كمان را مي شناسم و نمي ترسم...

سقف شيرواني خانه حاجي, پر از جاي پاي خاك آلوده من است ,

 من

 درد پرتاب سنگ را حس كرده ام و نمي ترسم.....

 من زيبايي كفتر چاهي را ميدانم ...

 رنگ پرهايش را دانه دانه توي مغزم حك كرده ام ...

برق چشمهايش را ,

 ناز پروازش را ,

من رعنايي كبوتر را ميبينم و نمي ترسم ...

 من كلاغم ,

 كفتر و قناري نيستم كه دلم از هول قفس بلرزد ...

يا طاووس كه از پرچيده شدن ...

زير باران آزاد گريه ميكنم و زير آفتاب,رها,پرواز...

 شبانگاهان كه آسمان رنگ بال من ميگيرد,

لا به لاي هوا غوطه ور ميرقصم...

 بي دغدغه از چشمهاي پنهان ,

 بي خيال از نگاههاي دزدانه,

 بدون دل نگراني از تفنگهاي شكاري...

من يك كلاغم..

كلاغ بودن افتخار عجيبيست ...

كلاغ بودن, شانس بزرگيست ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 2:9  توسط کفترچاهی  | 

سگ ولگرد

برای خواندن شعر اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 1:35  توسط کفترچاهی  | 

گرگم و گله می برم!
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 1:53  توسط کفترچاهی  | 

شباهت!
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 1:42  توسط کفترچاهی  | 

 روش تهیه عسل
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 1:39  توسط کفترچاهی  | 

شوهر آهو خانوم

آهو  خانم خيلي خوشگل بود. يک روز يه پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون! دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟
آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد. شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند! 
حاکم: علت طلاق؟!
آهو: توافق اخلاقي نداريم... اين خيلي خره!
حاکم: ديگه چي؟!
آهو: شوخي سرش نمي شه... تا براش عشوه ميام جفتک مي ندازه!
حاکم: ديگه چي؟!
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته... همه مي گن شوهرم حماله!
حاکم:ديگه چي؟!
آهو: مشکل مسکن دارم، خونه م عين طويله ست...!
حاکم: ديگه چي؟!
آهو:اعصابم رو خورد کرده... هر چي ازش مي پرسم مثل خر نگام مي کنه!
حاکم: ديگه چي؟!
آهو:تا يه چيزي بهش مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه!
حاکم: ديگه چي؟!
آهو:از من خوشش نمياد، همش مي گه لاغر مردني تو مثل مانکن ها مي موني...!
حاکم رو به الاغ کرد و گفت:آيا همسرت راست مي گه؟!
الاغ: آره!
حاکم: چرا اين کارارو مي کني؟!
الاغ: واسه اينکه من خرم...!
حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه... کاري نمي شه کرد!

نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد.
نتيجه گيري عاشقانه: مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد عشق چشمهايتان را کور نکند!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 3:22  توسط کفترچاهی  | 

عشق گربه اي

 

گربه كوچيك من

زمين رو بو مي كنه

دو سه شبه مرتب

ميو ميو مي كنه

شايد كه عاشق شده

عاشق گربه زرده

 

   آخه نگفته بودم

   گربه ي من يه مرده

                گربه ي كوچيكم باز

                دلش شده پر از غم

                براي گربه زرده

                طفلي گرفته ماتم

                                                آخه يك ماشين بد

                                                زدش به گربه زرده

                                                         بعدش ديدم همونجا

                                                         افتاده طفلي مرده

                                                         طفلكي گربه ي من

                                                         تنهاي تنها شده

                                        حال درست نداره

                                        نوكر موشها شده

                                                       حالا ديگه بهاره

                       گمون كنم وقتشه

                       گربه ي كوچيك من

                       دوباره عاشق بشه!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 1:20  توسط کفترچاهی  | 

سگ ولگرد

 

صداي واق واقش باز هم در كوچه ها پيچيد

سگ ولگرد

دوباره در هوايي سرد

به دنبال كسي مي گشت و نان مي خواست

تمام كوچه مي دانست

كه او بي صاحب و تنهاست

صدايش كودكان را سخت مي ترساند

ولي او همچنان مي خواند

و يكباره صدايش در تمام كوچه پيچيد

تنم لرزيد

و احساسي درون سينه ام جوشيد

و با يك تكه نان خشك

به سوي كوچه رفتم با تني لرزان چو شاخ بيد

ولي ناگاه تكه نان خشك از دست من افتاد

ميان كوچه غوغا بود

لگدهاي پياپي ،خنده و فرياد

تمام كوچه غرق دود

و سگ در زير پاي مردمان بي حيا گم بود

و تنها ناله هايش در ميان كوچه مي پيچيد

و در يك لحظه كوتاه

كسي انداخت او را ميان آتش و خنديد

و چندي روي آن سگ مثل باران سنگ مي باريد

و ديدم كودكي با اشك خود فرياد خود را خورد

سكوتي ناگهان گل كرد

سگ ولگرد كوچه در ميان شعله هاي خشم مردم مرد

و من در گوشه اي تنها

گرفتم نان خشكم را

و بعد انداختم در آتش و رفتم

و بعد از لحظه اي كوتاه بغض آسمان تركيد

و باران ناگهان باريد

و صبح زود بعد آرام

صداي پيرمردي با تني لرزان

ميان كوچه پيچيد:اي مردم! نان خشكي ! نان!

و چندي بعد كوچه پرشد از نانهاي خشكيده

و من هم سخت افسرده

ميان كوچه رفتم ، فكر مي كردم به مرد پير

به آن سگ كه ميان كوچه مان مرده

به تكه نان خشك از گندم و از جو

به مردم فكر مي كردم

كه ناگه پيرمرد زد به دوشم و گفت: آقا يازده كيلو! بيا اين پول تو!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 1:12  توسط کفترچاهی  |