|
|
|
|
|
سگ ولگرد دوباره در هوايي سرد به دنبال كسي مي گشت و نان مي خواست تمام كوچه مي دانست كه او بي صاحب و تنهاست صدايش كودكان را سخت مي ترساند ولي او همچنان مي خواند و يكباره صدايش در تمام كوچه پيچيد تنم لرزيد و احساسي درون سينه ام جوشيد و با يك تكه نان خشك به سوي كوچه رفتم با تني لرزان چو شاخ بيد ولي ناگاه تكه نان خشك از دست من افتاد ميان كوچه غوغا بود لگدهاي پياپي ،خنده و فرياد تمام كوچه غرق دود و سگ در زير پاي مردمان بي حيا گم بود و تنها ناله هايش در ميان كوچه مي پيچيد و در يك لحظه كوتاه كسي انداخت او را ميان آتش و خنديد و چندي روي آن سگ مثل باران سنگ مي باريد و ديدم كودكي با اشك خود فرياد خود را خورد سكوتي ناگهان گل كرد سگ ولگرد كوچه در ميان شعله هاي خشم مردم مرد و من در گوشه اي تنها گرفتم نان خشكم را و بعد انداختم در آتش و رفتم و بعد از لحظه اي كوتاه بغض آسمان تركيد و باران ناگهان باريد و صبح زود بعد آرام صداي پيرمردي با تني لرزان ميان كوچه پيچيد:اي مردم! نان خشكي ! نان! و چندي بعد كوچه پرشد از نانهاي خشكيده و من هم سخت افسرده ميان كوچه رفتم ، فكر مي كردم به مرد پير به آن سگ كه ميان كوچه مان مرده به تكه نان خشك از گندم و از جو به مردم فكر مي كردم كه ناگه پيرمرد زد به دوشم و گفت: آقا يازده كيلو! بيا اين پول تو! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 14:48 توسط کفترچاهی
|
|
||
|
|
|
|
|
توی این کلیپ می بینیم که یه کلاغ با ساخت ابزار موفق به بیرون آوردن غذای مورد علاقه اش از توی ظرف می شه!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 1:42 توسط کفترچاهی
|
|
||