|
|
|
|
|
دیروز وقتی از خیابون رد می شدم متوجه صدای دلخراش جیک جیک جوجه ای شدم دنبال صدا گشتم و توی کیسه فریزری که دست یه بچه سه چهار ساله بود صاحب اون صدا رو پیدا کردم واقعا دلم از بی رحمی این مثلا انسانها و این موجودات دوپای اشرف مخلوقات!!! بدرد اومد بهمین خاطر این مطلبو برای دومین بار اینجا می زارم:
معمولا با آغاز فصل بهار در گوشه و کنار خیابان دستفروش هایی را که به فروش جوجه های رنگی!!!!!!!!! با قیمت های ارزان مشغولند در اکثر نقاط کشور مشاهده می شوند.آیا تاکنون با دیدن این جوجه های فکر کرده اید که اینها از کجا می آیند و توسط چه کسانی خریداری می شوند و یا اینکه عاقبت آنها چه می شود؟ ادامه مطلبو حتما بخونید! ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 2:10 توسط کفترچاهی
|
|
||
|
|
|
|
|
سنجاب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 2:42 توسط کفترچاهی
|
|
||
|
|
|
|
|
عکس:دو دوست |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:38 توسط کفترچاهی
|
|
||
|
|
|
|
|
ارتباط بی نظیر انسان و حیوان
این عکس رو از وبلاگ همه مخلوقات خدااینجا گذاشتم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:47 توسط کفترچاهی
|
|
||
|
|
|
|
|
بعد از ظهر که با دوستم به پارک دکتر فاطمی رفته بودم متوجه یه کبوتر شدم که روی زمین دنبال غذا می گشت.برام تعجب آور بود،چون تا حالا اونجا کبوتری رو ندیده بودم که جرات کنه و روی زمین بشینه،ولی متوجه شدم که گرسنگی اینقدر به اون پرنده بیچاره فشار آورده که خطر نزدیکی به آدم رو به جون خریده تا خودشو سیر کنه.از اونجایی هم که ما آدمها خیلی سخاوتمندیم !!!و اضافهی مواد غذایی رو برای پرندهها می ریزیم!!!طفلکی داشت با دونههای میوه کاج خودشو سیر می کرد،محو تماشاش شدم و متوجه شدم که غذای مناسبی پیدا نمی کنه دلم خیلی به حالش سوخت ،برای همین از دوستم خواستم که هواش رو داشته باشه تا برگردم،اون نزدیکی یه مغازه بقالی بود که تونستم یه مشت گندم براش تهیه کنم،گندمها رو که رو زمین ریختم یه چند دقیقهای مشغول خوردن اونها شد و وقتی سیر شد پرواز کرد و رفت. اما مطلبی که می خواستم بهتون بگم اینه که: از صبح یه مشکلی برام پیش اومده بود که حالم حسابی گرفته بود؛موقعی که اون گندمها رو برا کفتره روی زمین ریختم و مشغول خوردن شد حتی یه دقیقه هم طول نکشید که موبایلم زنگ خوردو بهم خبر دادن که مشکل حل شده! یدفعهای یاد کفترای امام رضا افتادم که مردم به هوای رفع حاجت هاشون براشون گندم می ریزن! البته یادمون باشه که بخاطر گرفتاریهای خودمون نیست که باید هوای اونا رو داشته باشیم،بلکه این وظیفه هر انسان دارای وجدانیه که هوای دیگر موجودات اطرافش رو داشته باشه و فقط خودشو تنها وجود زندهی عالم ندونه! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:11 توسط کفترچاهی
|
|
||
|
|
|
|
|
جالبه در حالیکه زیبایی این موجودات بیگناه،اون آدمهای سنگدل رو محسور کرده بود،هر کدوم برای آینده اونا تصمیمی می گرفتند:یکی اونا رو موش خطاب می کرد و حیوونای موذیی می دونست،یه نفر دیگه هم از این قشر فرهیخته پیشنهاد داد تا اونا رو به شهر ببرند و به باغ وحش پارک تحویل بدهند در حالیکه این بچههای بیگناه هنوز به مادرشون احتیاج داشتند و مستقل نشده بودند.خدا می دونه چه زحمتی کشیدم که اونا رو به همکاران بقبولونم که اونا باید توی محیط طبیعی خودشون باشند و بالاخره تونستم نگهبان رو راضی کنم که اونا رو به همون محلی که شکارشون!!! کرده ببره و اونا رو آزاد کنه. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:8 توسط کفترچاهی
|
|
||
|
|
|
|
|
ماشه تفنگم را کشیدم و نی ها به حرکت در آمدند.تعداد زیادی مرغابی وحشی به پرواز درآمدند و بالهایشان را با صدا برهم زدند،و مرغ دریا شتابانه دوید تا در میان نی ها پناه گیرد. سه پرندهای که من با تیر زده بودمشان در لبه دریاچه تقلا می کردند.یکی از آنها به رنگ خاکستری تیره بود و به اندازه یک کبوتر،و دو تای دیگر کوچکتر و کم رنگ تر که یارای پرواز نداشتند. یکی از آنها نمرده بود و فقط بر اثر صدای تیر گیج شده بود؛چشمان ترسانش را باز کرد و جیغ رقت باری کشید ، با این جیغ و در پاسخ به آن صدای بالهایی در آسمان طنین افکند.یک پرنده در جلوی پاهایم به زمین افتاد و بعد نیرویش را بدست آورد،پرواز کرد و به روی سنگی که فاصله اندکی با ما داشت،نشست و عزادارانه فریاد کرد،پاهای بندی داشت و نوکم درازی،پرهایش خاکستری بود.حتما مادر آن پرنده کوچک بود. جوجهای که زنده مانده بود،منقارش را دراز کرد و بار دیگر جیغ کشید.صدای ضعیف و اندوه باری بود. مادر جوجه با چنان نامیدی و یاسی فریاد کرد و به جوجه خود پاسخ داد که حتی دل من شکارچی سنگدل را به درد آورد!!!.هیچ کلامی نمی تواند درد و غم یک پرنده را که جوجهاش را از دست داده است،بیان کند.صدای قدم هایی را در پشت سر خود شنیدم و به اطراف نگاه کردم.یک روستایی داشت به من نزدیک می شد و به روی دوشش شن کشی بود که چنگ های افتادهای داشت. روستایی ایستاد و یک لحظه به فریاد پرنده گوش فرا داد و پرسید:برادر شهری شمه که جوجه او را نکشتهای مگر نه؟ - از کجا فهمیدید که من او را نکشتهام؟ - االبته از صدایش ،مگر فریاد و ناله های مادرش را نمی شنوید؟ بعد قد خم کرد و به روی زیمن نشستو با انگشتان کج خود سیگاری ضخیمی را در کاغذ پیچید و گفت: «اون می میره!پرنده بیچاره بدون شک می میره!اون پرنده هیچ وقت جوجه های خودش رو فراموش نمی کنه» - اون قلب داره- قلب یک مادر واقعی رو! روستایی آرام پکی به سیگارش زد و داستان عجیبی را برایم تعریف کرد:
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 16:59 توسط کفترچاهی
|
|
||