|
|
|
|
|
هدهد از راسته سبز قبا سانان و خانواده هدهد Family Upupidae و با نام علمی Upupa Epops پرنده ای است تابستان گذر و یا زمستان گذر کمیاب و عبوری معمولی که معمولا در بهار و پاییز مشاهده می شود از نظر پراکندگی در همه ایران دیده می شود.در میان عامه به شانه بسر معروف است والبته شانه یا کاکل بلند این پرنده زیبا و رنگ قهوهای روشن مایل به صورتی با راه راه های پهن سیاه و سفید باعث تشخیص فوری این پرنده زیبا و خاص می شود.این پرنده نوک دراز با اندکی خمیدگی دارد که مناسب تغذیه از انواع کرم و حشره روی زمین است.این پرنده در باور عامه مشهور به پرندهای خوش یمن و خبرآور است.عکس
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 4:39 توسط کفترچاهی
|
|
||
|
|
|
|
|
اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده است. شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين ان مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است. دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد .وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!! چه اتفاقي افتاده؟ مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!در يک قسمت تاريک بدون حرکت. چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد. تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟ همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد .!!! مرد شديدا منقلب شد. ده سال مراقبت. چه عشقي ! چه عشق قشنگي!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 4:0 توسط کفترچاهی
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی که گربه دله،«ملوس» خانم دکتر می شه! مرغای عشق سنگ تموم گذاشتن؛همه مغازه رو گذاشتن رو سرشون.جیغاشون بیشتر از دعوا و درگیری این وسط کسی که واقعا عشق می کنه،خود آقا بیژنه!اوسای مغازه،وسط مغازه روی پنجه پاش نشسته و داره قفس یک قناری زرد فری رو تمیز می کنه.سیگارش کنج لبشه که دودش صاف می ره تو چشماش،چشماشو تنگ کرده و زیر لب آوازم می خونه:«اول آشناییمون،یادم میاد،یادم میاد،گفتی به من دوستت دارم،خیلی زیاد،خیلی زیاد،...» موهای دوطرف سرش بیشتر به سفید می زنه و وسط سرشم که تقریبا خالی شده ولی ظاهرا خودش خیلی احساس جوونی می کنه،دوطرف مغازه تا نزدیکای سقف قفس چیده شده ،قفسهای کوچیک و بزرگ که تاانتهای مغازه یعنی نزدیک دخل ادامه داره.تو قفسها همه چی هست.از کبوتر و فنچ گرفته تا همستر و خوکچه هندی .گل سرسبدشم یه طوطی بزرگ خاکستریه که تو قفس نیست بلکه رو یه چوب نشسته کنار دخل و گاهی با خودش غرغر می کنه!بوی بدی تمام مغازه رو پر کرده .بوی تند آمونیاک که گویا آقا بیژن خیلی هم باهاش حال می کنه!
یهو در وا می شه و یه جوون بیست و پنج شش ساله،خسته و هراسون وارد می شه.صورتش گل انداخته و پیشونیش خیس عرقه.معلومه که خیلی با عجله اومده.یه کیسه گونی هم دستشه که کمی از خودش دورتر نگهش داشته.اوسا سرشو بلند می کنه.سیگارشو از گوشه لبش برمی داره و سرش داد می زنه :اومدی خبر مرگت!از صبح تا حالا رفتی گربه بزایی؟یا بگیری؟غروب شد .بجنب!الان مشتریش می یاد! جوون که معلومه شاگرد مغازهس با ناله می گه:جون اوسا از صبح رو سه تا پشت بوم تله گذاشتم .تله روباهی .تازه اینم رفته بود تو چخ(لانه کبوتر)ابی کله زرده!یک کله بادمجونیشم خورده بود لاکردار!با ابی پدرمون دراومد تا گرفتیمش!
بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 4:17 توسط کفترچاهی
|
|
||